سلام

خیلی دیر کردم.شاید اینجا براتون کمتر بنویسم.ولی یه سورپرایز براتون دارم.

http://www.gaypicss.blogspot.com   حتما یه سر بزنید.

امیدوارم خوشتون بیاد.

فعلا

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

سلام

شرمنده آپ نمی کنم .خودتون که بهتر ميدونيد.امتحان و کنکور و درس و...

ولی ميام

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

عشقم رفته نيومده نه آف داده نه زنگ زده.....منم جاشو بلد نيستم!

سلام

گفتم که منتظر يه اتفاق بدم.درست حدس ميزدم.خيلی زود تموم شد.

اصلا حالا که فکر ميکنم ميبينم خودم خيلی بزرگش کردم.اصلا مسئله اونقدرها هم جدی نبود.شايد به خاطر اين بود که فکر ميکردم فرهنگ آدمای دوروبرم بالا رفته.و ميتونن اين چيزا رو هزم کنن.ولی کور خوندم!

هنوز رسماً کات نکردم ولی ميخوام بيخيالش بشم.آخه کسی که خودش کافی نت داره و تقريبا شبانه روز آنه چه دليلی برای جواب ندادن آف هاش ميتونه بياره؟؟؟؟به احتمال زياد خودش هم اينو ميخونه. جواب بده

البته اونقدر هم دلم نسوخت.آخه بر خلاف دفعه قبل زياد روش حساب نميکردم.همونطور که گفتم اولش خيلی راحت جلو اومد واسه همين مشکوک ميزد.

ولی با اين حال خيلی دوست داشتم ميتونستم با اون باشم.

قسمت چيزيه که نميشه باهاش مبارزه کرد

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :


امروز که من عاشقم...

سلام

من دوباره عاشق شدم

ايندفعه همون اول رفتم و بهش گفتم

جالب اينجاست که اونم خيلی راحت قبول کرد.

اينقدر راحت قبول کرد که الان ميترسم جلو برم.يه طورايی مشکوک ميزنه.شايد هم من خيلی نسبت به همه چيز بد بين شدم.

آخه منتظر يه دلشکستگی ديگه بودم

همه چيز از يه آف ساده که من براش فرستادم شروع شد.بعد اون منو اد کرد.بعد شماره داد.البته روم نشد زنگ بزنم واسه همين يه sms فرستادم.بلافاصله زنگ زد.يه خورده با هم حرف زديم.

انگار منتظر من بود.

انقدر پسر خوب و با شخصيتی که نگو.دقيقا همون چيزی که هميشه دنبالش بودم.بخدا هنو کاملا باورم نشده.همش منتظر يه اتفاق بدم

کاش همونی بشه که ميخوام

 

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

سال نو مبارک

اميدوارم همه به مرادشون برسن...

يکم دير شده ولی اشکال نداره

پرشين بلاگ خودشو به زحمت انداخته!

فعلا چيزی برای گفتن ندارم

 

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :


گم شده...

سلام

ايام محرم رو به همه تسليت ميگم

ديشب رفتم بيرون. داشتم هيئت های عزاداری رو نگاه می کردم.حس عجيبی بهم دست ميداد.خيلی اين حس دوست داشتم بعضی وقتها هم يه بغض دوست داشتنی گلومو فشار ميداد نميدونم چرا شايد بخاطر اين بود که بعضی چيزها رو به يادمی‌آوردم

يکی از خوبيهای اين شبها اينه که هر کسی رو که چند وقته شايد هم چند ساله گم کردی از جلوت رد ميشه و کلی خاطره برات زنده ميشه...

خيلی وقتا از خيليها شنيدم که دنبال گمشده شون ميگردن.حالا اگه ازشون بپرسی کجا گمش کردی ميگه اصلا گمش نکردم حالا چرا ميگه دنبال گمشدم هستم خدا ميدونه

البته بعضی ها هم واقعا يکی رو گم کردن که اون از بی احتياطی خودشونه و بايد حواسشون بيشتر جمع می بوده آخه آدم وقتی طرفشو پيدا ميکنه بايد مثل چشاش از اون مواظبت کنه  وقتی هم که گمش کرد ديگه بايد قيدش رو بزنه چون خوب مواظب نبوده

من که هنوز دنبال گمشده ام هستم...

چرا گمشده؟ من دنبال پيدانشده ام هستم چون هنوز پيداش نکردم که بخوام گمش کنم

زين پس بجای واژگان غريب و مجهول گمشده ميگوييم    پيدانشده

 

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

موندن و سوختن و ساختن همه يادگار عشقه

                                                           انتقام ...انتقام......

نميتونم انتقام بگيرم

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

طفلکی روزنامه هاش ريخت

باز يه بدشانسی ديگه

پسرک بازم زمين خورد

باز تو کفشاش پر ريگه

کفشهای کهنه و پارش

دوباره اونو زمين زد

باز لباساش پر گل شد

تو يه روز برفی و بد

اما اين بار جای گريه

پسرک پاشد و خنديد

خبر روزنامه هاشو

واسه اولين دفعه ديد

تا حالا روزنامه هاشو

وا نکرده بود بخونه

اون فقط روزنامه می‌فروخت

آخ چه بی رحمه زمونه

تيترهای روزنامه هاشو

که همه خيس شده بودند

داشت بلند بلند می‌خوند که دورشو مردم پوشونده بودند

يه نگاه کرد ديد که مردم

هر کدوم چيزی ميگن

بعد چند لحظه دوباره می‌گذرن از اون و ميرن

کاغذای خيس و برداشت

يه گوشه نشست و خنديد

ولی از خنده تلخش دل صد تا گريه لرزيد

تا حالا روزنامه هاشو وا نکرده بود بخونه

اون فقط روزنامه می‌فروخت

آخ چه بی رحمه زمونه

سر اون چهارراه سرد نديد اونو ديگه هيچ کس

آدمای توی اين شهر نمی گيرن از کسی دست

تيتر روزنامه ها اين شد

يه کوچولو تا خدا رفت

طفلکی روز نامه هاش ريخت

پسرک چه بی صدا رفت

يکی از دکلمه‌های شهاب حسينی

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


بيخيال همه چی

سلام

حالتون خوبه؟

بعد از يه وقفه نسبتا طولانی دوباره می خوام بنويسم فکر می‌کنم متوجه شديد که چرا اينقدر دير اومدم .به خاطر اين بود که طرف زد زير همه چيز.

 البته اينو از رفتارش متوجه شدم.آخه نامرد هر چهار يا پنج ايميلی رو که براش ميدادم يکيشو جواب ميداد هر وقت که جواب ايميلامو نميداد و من بهش زنگ ميزدم می‌گفت من برات چند تا ايميل فرستادم من خر هم اولش باور می‌کردم و لی بعدش ديدم نه بابا طرف دروغ ميگه.ديگه ميخوام بيخيالش بشدم البته رسماْ کات نکردم و لی خيلی هم پاپيچش نميشم

تازه اون چند تا ايميلی که جواب داده بود توش چيز خاصی برام ننوشته بود.بهر حال می خوام کم کم فراموشش کنم.بايد بگم که هنوز دوسش دارم ولی تقصير اون که نيست تقصیر منه يعنی مشکل از منه

اين چند روزه خيلی اعصابم خورد بود اصلا نميتونستم کاری بکنم  آخه دفعه اول بود و فکر ميکردم ديگه واقعا دنيا به آخر رسيده و لی بعدش متوجه شدم که با اعتصاب من هيچ اتفاقی نمی‌افته و هيچی درست نمی‌شه گفتم بيام و بازم بنويسم انشاالله برای دفعه  بعد پوستم کلفتر ميشه.(خدا نکنه دفعه بعد اينطوری بشه)آخه ماها بايد به اين چيزا عادت کنيم

راستی يه دليل ديگه که من اومدم لطف دوستان بود که برام کامنت گذاشتن واقعاْ از همتون متشکرم

 

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


انتظار

مامانم منو صدا زد گفت دوستت پشت خطه گوشی رو برداشتم گفتم الو جواب داد.وای خودش بود يه لحظه نميدونم چرا اينقدر سرد شدم.دلم يهو ريخت پايين گفتم سلام گفت بی معرفت چرا جواب ميلاتو نميدی .خشکم زد. من از اون روز تقريبا روزی سه بار چک ميکردم.گفتم چرا چک کردم ولی ميلی نداشتم.گفت سه تا ميل فرستادم.يکیش هم ده دقيقه پيش فرستادم.گفتم باشه جواب ميدم.سريع رفتم ميلمو باز کردم ولی هيچ ميلی نبود.نميدونم چرا اينکارو کرد.شايد ميخاست منو سر کار بذاره شايد هم...

نميدونم. ولی خيلی داغونم.واقعا انتظار سخته.شايد بهش زنگ بزنم و بگم که ميلت نرسيده. بازم فکرم درست کار نميکنه.نميدونم چيکار کنم.خدايا کمکم کن.

  
نویسنده : يوسف تيموري ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :